عشق و نفس مامان
برای کودکم که فردا خواهمش دید مینویسم آنچه امروز گذشت
تاريخ : پنجشنبه 15 دی 1390 | نویسنده : مامی نینی
بازدید : 397 مرتبه

نینی گلم ، قندعسلم ، گل خوشگلم مامان دوباره اومده واست از قصه بودنت بگه . خیلی وقته حال و حوصله نوشتن نداشتم ولی امروز دیگه تنبلی رو گذاشتم کنار اومدم واستون از قصه این روزای من و دخملی بگم . شما امروز 23 هفته و 4 روزته و داریم به روز تولدت نزدیک میشیم خدایا شکرتتتتتتتتتتت . مامانی چند روزه میاد سرکار آخه از بس تو خونه نشسته بود بیحوصله شده بود بابایی هم مجبورش کرد بره سرکار تا روحیه ش بهتر بشه . حالا دیگه من و نینی باید صبحای زود از خواب بیدار شیم خمیازه کشون آماده شیم بریم سرکار . وقتی مامانی داره کاراشو میکنه یهو یه لگدی نثارش میکنی و یه حس قشنگ میندازی تو دل مامانی . امان از وقتی که مامانی یه چیز شیرین بخوره دیگه اونقدر وول میخوری که مامانی دلش غش میره . خاله های اداره هم مرتب میان حالتو میپرسن خیلی دوستت دارن . ظهرا هم میریم خونه و لالا تا عصر . یه ژاکت دارم واست میبافم که نیمه کاره مونده نمیرسم تمومش کنم . مامانی قول میده زود زود تمومش کنه و عکسشو اینجا بذاره تا بقیه خاله ها ببینن . نفسم هوار تا دوست دارممممممممممممم



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 3 آبان 1390 | نویسنده : مامی نینی
بازدید : 299 مرتبه

خاله ها سلام . آخه این مامانه من دالم ؟ مگه من دل ندالم ؟ این ببلاگم همینجولی مونده دیدم مامانی دس به کال نمیشه خودم اومدم . میخوام بلاتون بگم چی شده که مامانی و بابایی اینقده خوشحالن .

دیلوز مامانی و بابایی لفتن پیش آقای دکتل که عسک منو بگیلن . آخه من هنوز یه ذله بیشتر نیستم ممیدونم اینا چی میبینن آخه ؟ خلاصه لفتیم اونجا وقتی امس مامانی لو خوندن مامانی و بابایی لفتن تو اتاق . آقای دکتل هی منو بهشون تو تبلیزیون نشون میداد اونا هم همش ذوق میکلدن . دیده داشت عسک گلفتنم تموم می شد که مامانی از دکتل پلسید مهلوم نیست نینیمون چیه ؟ آقای دکتل هم گفت دختلههههههههه . مامانی و بابایی هی به هم نیگا میکلدن هی لبخند میزدن . فرک کنم خیلی خوششون اومده که من دخملمممممممممم . از دیلوز تا الانم مامانی و بابایی همش قلبون صدقه م میلن . وای وای خاله ها من بلم مامانی سل لسیددددددددددددد بوسسسسسس واسه همتون

ااااااااااااااااااااااا فسقلی کی گفت بری تو وبلاگت پست بذاری ؟ خاله ها ببخشید این نینی ما شیطونه صبر نکرد من بیام واستون بگم که دخمل طلا ، عسل بلا داریمممممممممممم ما . از همه خاله هایی که به دخملیمون تبریک گفتن یه دنیا ممنونیم . من و نینی روی ماه همتونو میبوسیم خیلی دوستتون داریممممممممممم

Its A Girl pictureIts A Girl picture



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 13 مهر 1390 | نویسنده : مامی نینی
بازدید : 285 مرتبه

نفس مامان میخوام امروز واست یه قصه بگم . نه ازاون قصه های تکراری نیست!!! توش گرگ و بره نداره !!! توش پادشاه و گدا نداره !!! یه قصه س که وقتی به آخرش برسی میفهمی قهرماناش کیا بودن .

جونم واست بگه : توی بهشت خدا دوتا نینی بودن که خدا اونا رو واسه هم آفریده بود یه پسمل بلا یه دخمل طلا .

این دوتا نینی توی بهشت همش کنار هم بودن . تا اینکه یه روز نینی پسمله گفت من باید برم یه فرشته تو دنیا داره صدام میکنه . پسمله رفت و دخمل قصه ما تنها موند . دوروز گذشت خبری از پسمل بلا نشد . دخملی تصمیم گرفت بره دنبالش اونم رفت تو دل یه فرشته زمینی ولی وقتی پاش رسید به زمین هرچی گشت پسمل بلا رو پیدا نکرد . آخه اون نمیدونست پسمل بلا خونه شون دوتا کوچه بالاتره . سالها گذشت و دوتا نینی بزرگ شدن . از قضا یه روز که پسمله رفته بود یه اداره دخملی رو دید و فورا فهمید که همون گمشده خودشه!! ولی دخملی تا یکسال بعد نفهمید تا اینکه پسملی پاپیش گذاشت و جریان رو بهش گفت . خلاصه این دوتا نینی که حالا بزرگ شده بودن رفتن دوباره با هم یکی شدن . ولی قصه همینجاتموم نشد . دوسال گذشت تا اینکه یه روز دخملی فهمید داره یه فرشته دیگه به جمعشون اضافه میشه . فکرشو بکن خدا از بهشت واسشون فرشته فرستاده بود!!!

اونا دیگه مامان و بابا شده بودن!!! یه فرشته ناز که بهش میگن عشق و نفس!!! قصه ما به سررسید کلاغه به خونش نرسید حالا اگه گفتی قصه ی  کی بود ؟ آفرین گلم ! قصه من و بابایی و تو که الان مهمون مایی!!!!



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 10 مهر 1390 | نویسنده : مامی نینی
بازدید : 313 مرتبه

اشتباه نکنید منظورم اونروزی نیست که عاشق شدم !!!

میخوام واستون قصه روزی رو بگم که بزرگی خدا رو حس کردم . روزی که وجود این معجزه کوچیک رو تو خودم با گوشت و پوستم درک کردم . قصه اولین عکس پرسنلی عشق و نفس مامان!!!

29 شهریور 1390: ظهر بود تو اون هوای گرم بابایی رو برداشتم بردم سونو . اونجا یه خورده معطل شدیم تا اسممو صدا زدن رفتم تو اتاق . وقتی روی تخت دراز کشیدم اونقدر قلبم تند تند میزد که گفتم الان از سینه م درمیاد چیکار کنم مامانی نگران بودم . همش میگفتم نکنه تو نباشی ؟ نکنه اینا همش یه خواب و خیاله؟ نکنه ....... تا اینکه دکتر مهربون گفت نینیتون صحیح و سالمه سنش هم هشت هفته تمامه ! اینم صدای قلبش تالاپ تولوپ تالاپ تولوپ ..... نمیدونی مامانی چه حسی داشتم یه حس قشنگ ! این یه معجزه بود! واقعا چه جوری توی 16 میلیمتری قلب داشتی؟ تو که اینقدر کوچولویی ؟ خدایا قدرتتو شکر تو چقدر بزرگی و ما چقدر کوچیک . خیلی دوست دارم گل مامان دلم میخواد بعد از تولدت اولین کاری که میکنم سرمو بذارم روی سینه ت و صدای طپش قلبتو از نزدیک بشنوم . مامان فدات شهههههههههههههه



موضوع :
تاريخ : شنبه 9 مهر 1390 | نویسنده : مامی نینی
بازدید : 289 مرتبه

سلام مامانم ، نفسم ، عسلم ، عشقم ، خوبی عزیزم ؟ گلم تو امروز ده هفته ت تموم میشه و از فردا میری تو 11 هفته !!!!! هوراااااااااااا خدایا شکرتتتتتتتتت امروز اینقد دلم واست تنگیده که نگو همش میرم اون عکس پرسنلی قبلیتو میبینم ولی اون تو یه ذره ای نمیدونم چشمات کجاست که ببوسمشون... حالا راستشو بگو اون تو جات خوبه ؟ مامانی اذیتت نمیکنه ؟ تو که اونقدر خوبی یه بارم مامانی رو اذیت نکردی عشق مامی

این روزا همش به این فکر میکنم تو شکل کی میشی ؟ من یا بابایی ؟

تو یه پسمل شیطون هستی ؟www.smilehaa.org       یا یه دخمل نانازی؟

خاله رویا میگه پسملی!!!!! تو همه جدولا هم نوشته تو پسملی !!!! پس چرا من همش فکر میکنم تو دخملی؟؟؟ شاید واسه اینه که خیلی آرومی . مامان به قربونت بره هر چی باشی دوست دارم چون تو نفس منیییییییییییییی

                                                       



موضوع :
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ

من و بابایی توی یکی از روزهای قشنگ خدا باهم یکی شدیم . حالا تو اومدی زندگیمونو رنگین کمونی کنی دوست دارم عشق و نفس مامان

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 2 نفر
بازديدهاي ديروز : 2 نفر
بازدید هفته قبل : 21 نفر
كل بازديدها : 15560 نفر
امکانات جانبی

Upload Music

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس